دلنوشته حمید حسام برای خانم بابایی

دلنوشته حمید حسام برای خانم بابایی

به گزارش ، در این یادداشت آمده است: و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت

نسبت من به او نسبت نویسنده با راوی نبود نسبت فرزند با مادر بود پس حق دارم بسوزم و بگریم آن گونه که فرزند برای مادر.

سال گذشته بیمارستان که بودم پشت تلفن هق هق صدا و گریه اش برای خانواده ام غیر منتظره بود، اما کونیکو یامامورا فقط قهرمان قصه ام نبود، مادرم بود.

دو هفته پیش که به عیادتش رفتم محمد - نوه و هم نام فرزند شهیدش - دم گوشش گفت مامان جان، آقای حسام از همدان آمده برای دیدن شما و چشمان بسته اش باز شد، دید، شناخت و در سکوتی جانکاه، دانه اشکی گوشه چشمش نشست'، اما دو روز پیش محمد هر چقدر صدایش کرد چشم باز نکرد این بار دخترش خانم بلقیس بابایی با دو دست پلک‌های مادر را باز کرد و گفت مامان جان، آقای حسام اومده پاشو، بیدار شو، می‌دونم خسته‌ای بس که؛ و به گریه افتاد.

بغضم را فرو بردم، اما داشتم می‌سوختم خانمی پرچم‌های سرخ سیدالشهدا و آقا قمر بنی هاشم علیهم السلام را که از کربلا آورده بودند، باز کرد پرچم را از بالا تا روی پای او کشیدیم و من بی اختیار روی پایش افتادم.
خداحافظ معدن فضیلت ها، خداحافظ بانوی با شکوه.
خدا حافظ دردانه بی تکرار.
سلام ما را به اولیا الهی و شهدا برسان



برچسب
اخبار مرتبط
مطالب پیشنهادی وب
پربیننده‌ترین اخبار
سیاسی
اقتصادی
تبلیغات
تسنیم - ساید بار سمت چپ-دوقلو
تسنیم - تبلیغات اسید بار سمت چپ
تسنیم - ساید بار سمت چپ-دوقلو 2